Thursday, February 21, 2008


این شبها ماه رو نگاه کردی؟

با هم دیشب جلسه ای داشتیم ...
به هر حال خیلی طولانی نمی تونم نگاهش کنم ... در نتیجه خیلی کوتاه صحبتهای لازم انجام شد ... مذاکره ای در کار نبود


دوست دارم به این نیرو ... درون من، ایمان بیارم
با همه وجودم
با همه وجودم

به تو اعتماد دارم و صبور هستم
می دانم تنها تو را دارم و تنها از تو می خواهم



...

امروز کلاس طراحی داشتم
خیلی جالب بود .... ! با یک دستم ... با یک مداد و روی یک کاغذ ... از روی یک جسم، طراحی می کردم .... دقت کردم .. خطوط راست و یا منحنی که یک نقطه وسط کاغذ را به نقطه راست کاغذ متصل می کنه .... با خطوط راست و یا منحنی که یک نقطه وسط کاغذ را به نقطه چپ کاغذ متصل میکنه اصلا یکسان در نمی آد .... !!!! حتی استادم هم برام می کشید یک تفاوتهای کمی داشت ... بعد همون لحظه این فکر رو کردم ...
چطور من انتظار دارم بقیه آدمها توی زندگی من مثل من فکر کنند؟ مثل من باشند؟
تو حتی با یک دست ... روی یک کاغذ دو خط یکسان نمی تونی رسم کنی .... ا

....

خیلی اوقات می توان به چیزی آگاه شد ولی اجازه تاثیر نداد .... قدرت باشکوه تو در این است ... جریان آگاهی مهم هست و نه چیز دیگری

....

اگر به شما می گفتن که یک زندگی دیگه دارین بعد از این زندگی .... و انتخاب محل و شرایط زندگی رو از الان می تونید آرزو کنید
انتخاب شما چی بود؟ چه شرایطی؟ چه زندگی؟ و چرا؟ ... مطمئنی همین زندگی نمیشه؟ ... مطمئنی؟
امروز ماشین رئیسم پشت ماشین من به فاصله خیلی کمی پارک بود ... و کنار ماشین هم محصور .... با خودم گفتم امکان نداره بتونم از پارک در بیام ... باور نمی کنید به طرز عجیبی در اومدم !!!! معجزه ها به همین سادگی اتفاق می افتند ... به همین سادگی

چی می خوای ؟ آیا نخواستن بهتر نیست ... ؟ بی نیاز شدن ؟ و یا بهتر بگم ... خواستن با رهایش ... خواستن با حسی که من عاشق همین شرایط هستم .... اوه

....

چقدر حرف زدم .. تقصیر این رئیس شرکت ماست .... منو عقب انداخته از وب لاگم ...

Thursday, February 14, 2008


in somewhere i read that
when you want to set conditions for your life to enjoy, you are trying to downsize the possibilities which can give you joy at any condition.

why you put barriers and special definitions .... then to be happy?


is this really happiness...?

the art is to be happy inside at any condition, any roommate, any job and any YOU ...!
i know ... i know ... it is not easy to get that stage!... tell me about it! :D
we all know ... we are over all this ...




Monday, February 04, 2008


داشتيم با هم ديروز توي كلاس بحث مي كرديم ... با بچه هاي كلاس
به نظرم جالب اومد
اون چيزي كه الان هستيم ... احساسي كه نسبت به خودمون داريم
و
اون چيزي كه خدا ما رو مي بينه ... خدا ما رو حس مي كنه
چقدر تفاوت دارند ... چرا؟
خدا كه حقيقت محض هست ... تو رو اينقدر بزرگ مي بينه ... و تو خودت رو چطور مي بيني ... چطور حس مي كني ...؟
بعد از كلاس .. اومدم خونه ... برنامه اپرا رو ديدم
برنامه در مورد زنان موفق توي آمريكا بود ... يك خانمي در سن چهل سالگي تصميم گرفته بود رشته پزشكي رو توي يكي از بهترين دانشگاههاي آمريكا بخونه و زمان فارغ تحصيليش بود
برنامه اپرا توي جشن فارغ تحصيلي اين خانم رو سوپرايز كردند.... و تمام مخارج مقروض به دانشگاه رو براي ايشان پرداخت كردند.... جالب بود ...
خدا ماها رو اينطوري مي بينه
بي محدوديت
بدون مرز
بدون ترس

Sunday, February 03, 2008


We have snow here ... again...
I am waiting for spring...
it's the time when one year has passed...
not spring ... so close to spring ...
7th of March