Tuesday, August 18, 2009

You

Nobody is allowed to ask you to be perfect ...
You are allowed to ask yourself to put your best effort in everything you do... nothing else...

;)

Sunday, August 16, 2009

Maman Bozorg


صداش پر از شور و عشق بود ... صدای قشنگش از تلفن ...
صدایی که همیشه به استقبالم میومد از پنجره آشپزخونه ش نگاه میکرد اول ... تا منو می دید دم در ایستادم ... می خندید میگفت .. اه! سلام... تویی ... الان الان در رو باز میکنم...

وای چقدر این موجود دوست داشتنیه
چقدر ...

شاید برای من ... چون وقتی مامانم من رو به دنیا آورد ... اومد خونه ما و از من نگهداری کرد ...

چقدر دلم برای اون آشپزخانه با سماور همیشه روشن تنگ شده ...

امروز سرکار یکهویی دلم تنگ شد براش ... رفتم پایین آفیسمون که بهش زنگ بزنم ... روی موبایلم افتاد ... "مامان بزرگ" ... دایی ام گوشی رو برداشت ... گفت مامان نیست رفته بیرون آلبالو بخره ... ای خدا ... قربونش برم من ... رفته آلبالو بخره .. ! قربون این همه شور و شوق زندگی ....

دیگه عصری اومدم خونه ... خوابیدم کمی ... دیدم روی موبایلم زنگ زده ... من نشنیده بودم ...
بهش زنگ زدم ...
قربونش برم ...
برام صدبار اینو تعریف کرده باز هم ایندفعه گفت ...

با مامان بابات تو رو برده بودیم دکتر ... دکتر فکر میکرد من پرستار توام ... به من میگفت خانم نعنا رو می جوشی با آب بهش میدی که شب بخوابه ...

آخی ی ی ی...

خوش به حال اون موقع ....
...

Friday, August 14, 2009

My diary these days

Can we enjoy from everyday life?

do you give yourself a small space, time everyday to be with in ... within yourself ... pray for our planet? our countries ... our beloved and not beloved people ...

today i cleaned my apartment, i cooked pizza last night with whole grain flour ... yes ... whole grain ... ;)

it was ok, not as yummy as Kourosh's pizzas'

at least it was healthy...

this evening two of colleagues are coming here to have turkish coffee together and chat and see our popular cat "Miss Haifa" ... uffff .... she is so cute ...

this morning she wanted to play with me ... she bit my toes to play with me! just imagine ... :D

since i moved here, i became more clean ... and tidy and punctual!! seriously ... what is happening to me... God knows ... :D

Friday, August 07, 2009

می دانم روزی خواهم رفت ... و در لحظه رفتنم به تمام حسرتهایی که خوردم خواهم خندید ...
به همه لحظه هایی که در عشق و شادی محض نبودم نگاه خواهم کرد و با تعجب می پرسم ... چه شد پس؟

پس در این لحظه ... در این سکوت ... دراین فضا ... چشمهایم رو دوباره باز خواهم کرد ... و دنیا رو طور دیگری می بینم ... طوری که دیگر حسرتی نباشد ... دیگر غمی نباشد ... دیگر آهی نباشد ...

عشق باشد و عشق ... زندگی باشد و زندگی ... خدا باشد و خدا ...

چقدر دوستت دارم ...

به یاد جاده های بارون زده
Warwick Univeristy

که می دویدم و تو را جستجو میکردم

Tuesday, August 04, 2009

Today I had little fight at work ... with my French colleague ...
I thought to myself ... if you have self confidence and self esteem you can't be silent sometimes ...

If you keep your temper all them and don't fight them back ... you feel disability...

I deeply went down ... to see what caused me to react? how can I see it as a good thing of was it useless?

I yet have no answer for it ... but one thing I know ...

Fighting with a dictator is not only about a country, it can start coming to you at work, your relationships and even your friends ...