Sunday, January 24, 2010

It's Sunday afternoon ... it's me and my tea ... and of course the "chants" music

If I knew having you beside me is like this ... i would have never let you go ...

You reminded me to feel loving someone so deep ...
You gave me courage to dare loving someone again ... forgetting all sufferings from that loss ... that big loss ...


You made me a promise that day ...

چطور در برابرت سجده کنم؟

چطور ازت تشکر کنم؟

دوستت دارم ....




Sunday, January 10, 2010


ساعت نزدیک یازده شب است ...
خوشبختانه ماهواره و کانالهای اخبار امشب خراب شده اند ...

خدا رو شکر ...

برای خودم تنهایی شام درست کردم یک آهنگ خوب هم گذاشتم ...
سالاد اسفناج با گردو و قارچ و سرکه بالزامیک ... وای معرکه شد ...
سوپ هم درست کردم ... اون هم خوب شد

همه مدتی که شام میخوردم پیشی ام روبروم نشسته بود و منو نگاه میکرد ... خیلی بامزه بود نگاهش ...
انگار می خواست بهم بگه که من دارم باهات همراهی میکنم ...

یادم میاد اون موقعها که بچه بودم و با مامان بابام آلمان می رفتیم .. از ایرانیهای اونجا می شنیدم که مثلا یک پیرزن تنهای آلمانی توی روزنامه آگهی میده که دلش میخواد با یک نفر شام بخوره و هم صحبتش باشه چه زن و چه مرد ...
برام خیلی عجیب بود ... میگفتم وا ! خوشبحال اون طرف .... هم شام میخوره هم پول میگیره ! هه هه

حالا میفهمم چه حسی داشته اون پیرزن بدبخت ... هه هه ... دلش میخواسته تنهایی شام نخوره ....
حاضر بوده به خاطرش پول هم بده ...

چه دنیای عجیبیه نه؟

در حین پختن شام با خودم فکر می کردم ... حرف می زدم ... اون هم به حرفهام گوش میداد ... گاهی سکوت میکرد و گاهی جوابهای عجیبی میداد ! مثل اینکه
بهش گفتم ... چی شد یکهو؟ یکدفعه مامان بابای من اینطوری شدن؟
سکوت ....

بهش گفتم اینهمه آدم بد توی این دنیا هست .. چطور شد اینطور شد؟
... سکوت

بعد ازمدتی ...

پلیر لپ تابم رسید به اون آهنگی که عاشقشم ...

دیگه آدم چی می تونه بگه؟ سکوت کردم و لذت بردم از آهنگ

Saturday, January 09, 2010

می دونم مثل پرنده میخواهی آزاد باشی و پرواز کنی ...
می دونم ...

این حس، حس عجیبی است ...
تمایل شدید انسان به کشف و تبلور خود ...

به رهایی و آزاد بودن از هر قید و بند ...

به از خود چیزی خلق کردن ...
جالبه نه؟ حیوانات اینطوری نیستند ... شاید هیچ حسی برای انسان از این ارضا کننده تر نیست که یک اثر بکری به جا بگذارد و به قول میلان کوندرا خودش رو جادوانه کند ...

شاید این حس و زد و بند انسان برای ارضای این حس ... برای شناخت و دریافت خود ... یکی از حلقه های تکاملی ست که انسانها در حال تجربه کردن آن هستند ...

می دانید چرا همه خیلی دوست دارند کارهای هنری بکنند؟ تا حالا به این فکر کرده اید چرا همه خیلی دوست دارند بازیگر و یا خواننده بشوند؟

چون خیلی راحت از این طریق می توانند خودشون رو نشان دهند و از خود چیزی خلق کنند ...
ولی اگر کسی بخواهد مثلا یک فرمول جدید ریاضی رو ثبت کند .... به نام خودش ... خب خیلی راه سختتری در پیش دارد ....

آیا این خود نشان دهنده این نیست که انسان همیشه چیزی برتر از خود را جستجو می کند و حس و اشتیاق رسیدن به آن همان در خداپرستی توجیه میشود ...

آیا می توانیم روزی امیدوار باشیم که انسان به خدا تبدیل بشود؟

وای دارم کفر میگم کم کم ...

:D

Friday, January 08, 2010

The fire in your soul will be reflected in your eyes. Whenever you look into a mirror, even if it's just for a second or two, make eye contact with your image and silently repeat the three principles that are the foundation of self-referral.

"I'm totally independent of the good or bad opinions of others."
"I'm beneath no one."
"I'm fearless in the face of any and all challenge."

I get my light from the sun ...






Monday, January 04, 2010


To those who dare to risk their lives ...

I could stand by the side
and watch this life pass me by
so unhappy
but safe as could be
so what if it hurts me?
so what if I break down?
so what if this world just throws me off the edge
my feet run out of ground

I gotta find my place
I wanna hear myself
don't care about all the pain in front of me
cause I'm just trying to be happy, yeah
Just wanna be happy, yeah