Friday, May 30, 2008










چیزی جز همین لحظه را در اختیار ندارم
همین بودن ... همین دم ... سکوت ... بازدم
مابقی مهم نیستند
در این لحظه جاودانه ... در این حس عمیق ... که خودم را حس میکنم .... تو هم جزئی از این خود هستی
در این سکوت ساده ...

تا کنون ... به جز او، پدرم و مادر عزیزم ...
حضور کسی رو با این همه شور و عشق آرزو نکرده بودم

دوستت دارم

مرسی که به این دنیا اومدی

...

Saturday, May 24, 2008


Tonight i realized how much i do really love her...
i saw her behind that door...
like i am seeing myself sitting ...
we would be separated one day
that day i would tell to universe
take care of my child...