Sunday, November 29, 2009

A cold autumn day..

A cold autumn day,
a letter from my mother ...


... my beautiful Yeganeh, last Sunday you just finished your first year and we had a small celebration for your fist year birthday... we lit one candle and tried hard to teach you how to blow a candle but apparently we were not successful. On your birthday you wanted to grab the flame of candle, instead !...


2 December 1981
11 Azar 1360





Saturday, November 21, 2009

Today here it just rained so nicely! ... well it's for two reason...
1- it's my month ... even in Kuwait it will rain in my month! you see ...
2- it's my father's birthday ... my lovely father ...

چقدر دلم برای تو تنگ شده بابای خوبم ...
یادمه قرار بود بیای دنبالم مدرسه ... مثل همیشه دیر میومدی .. ولی من می نشستم روی نیمکت مدرسه و میدونستم که حتما میای ...
بعد همینطوری که برگهای درختهای زیبای مدرسه مون با نور خورشید چشمهام رو نوازش می کردند ... تو رو از دور میدیدم .. ولی تو من رو هنوز ندیده بودی ...
دیدم داری یقه ات رو درست میکنی ... چون میخواستی بری دفتر مدرسه از ناظم اجازه منو بگیری ...
با همون نگاه مردونه جذاب خودت ...
و گامهای بلند و قوی خودت ...
و اون حالت چهره ات که نگران افکار خودت بودی ولی سربه زیر و سخت ...

و من در دلم بینهایت خوشحال که بالاخره اومدی ...
دوست داشتم در همون حالت ساعتها نگاهت میکردم ...

عزیز دلم ...
می دونم مثل کوه پشت سر ما هستی ...

میدونم ... حس میکنم تو رو

خوش به حال مامانم که تو رو زودی برد پیش خودش ...
خوش به حالش ... میدونست چی کار کنه !

تولدت مبارک ...

:*

Wednesday, November 18, 2009

ای تو ... که نامی نداری برای من ...
ای تویی که کلمات را کم دارم برای توصیف
که جز اشکهایم چیز دیگری برای تقدیم ندارم ...
چقدر دلم برای تو تنگ شده بود ...
تا اینکه امروز سرکار وسط کار اومدی سراغم ...
من بودم و تو ...
من بودم و تو و هیچ ...
من به عشق معتقدم ... من برای اثبات نیازی به تئوری های فلسفی و علمی ندارم ...
من خودم تو را پیدا کردم .. من خودم تو رو از کوههای برف زده بلوار کاوه اون روز صبح پیدا کردم ...
... فقط خودم ...
تو مال منی ... مال من ...
فقط مال من ...
عاشقتم با همه وجودم
با همه عشقی که برای زندگی کردن دارم ... عاشقت شدم ...
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی ...
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی ....

فقط تو رو دارم ...
و چه خوشبختم من ...

Sunday, November 15, 2009

مرسی شیدای عزیزم که بهم زنگ زدی اون روز ... خیلی خوشحال شدم عزیزم ...

هروقت فیلم گلادیاتور رو می بینم یا به اون آهنگ آخرش گوش میدم ... دیگه از مردن نمی ترسم ...

اگه زمانی که می خوای چشمهات رو برای همیشه ببندی ... همون نگاهی رو که راسل کرو بهت میکنه .... همون نگاه توی چشمهات باشه ...


نگاهی از آزادی ... و راحت شدن ...

وظیفه خود رو انجام دادن در این دنیا ...
تا آخرین لحظه ایستادن و زندگی کردن ...

اگر همون نگاه رو داشته باشی ...

زیباترین زندگی رو داشتی ... زیباترین

Friday, November 13, 2009


امروز خیلی حالم خوب نبود ...
باز سردرد داشتم ...

این روزهای پاییز رو دوست داشتم ایران بودم
دو سال پیش همین موقعها بود که با صوفی توی باغچه های مجتمع مون می دویدیم ...
و من برگ جمع میکردم گاهی اوقات چایی هم می ریختم می بردم پایین با خودم با یک کتاب و آهنگهام ...

بعد صوفی می دوید و من دنبالش ...

خوش به حال اون لحظه ها ...

خیلی دلتنگ هستم

this is my November ...

Tuesday, November 10, 2009


امروز سردرد داشتم ... عصری اومدم خونه ... کمی خوابیدم ...
وای وقتی بیدار شدم ... خیلی حال عجیبی بودم ...
سرم هم خوب شده بود ...

حس خوبی که انگار خدا بوسم کرده بود توی خواب ...
انگار از یک دنیای دیگه اومده بودم ... از بهشت ...

وای اینقدر عجیب بود حسم ...
اشکهام هم که جای خود ...

کاشکی می شد آدم هر وقت دلش می خواست به همون بهشت می رفت .. خستگی در می کرد و برمی گشت ...
بعد رفتم واسه خودم خرید ... می خواستم سوپ جو درست کنم ... به قول این همکارهای لبنانی ام
To spoil myself ...

یعنی به خودم خوب برسم و خودم رو لوس کنم ...

توی راه خرید ... توی ماشین که بودم .. دوباره همون حس خوب اومد سراغم ...
در یک لحظه احساس کردم خیلی خوشبخت هستم ... خیلی

شادی عجیبی بود و بدون هیچ دلیلی ...

زندگی اینجا و تنهایی هر چقدر سخت هست ... یک خوبی داره ... گاهی در تنهایی لحظات نابی رو می توان تجربه کرد ...
می توان ساعتها رفت و کنار دریا نشست و کاری به این دنیای پر سرو صدا نداشت ..

این آخر هفته اولین قدم رو در تصمیمهای جدیدم اجرا میکنم ... محل اجرا؟ ساحل دریا مارینا ...

;)


Monday, November 02, 2009


چند شبی هست که این ماه من رو دیوونه کرده ...
دیشب از جیم که اومدم بیرون منو غافلگیر کرد و با عشوه خاصی خودش رو بهم نشون داد ...

امروز میترا بهم ایمیل زد که دیشب باشگاه انقلاب بوده و یکهو ماه رو دیده ... و


دل به دل خیلی راه داره ... خیلی

This is my November ...
This is my time of the year ...

هیچوقت از تنها بودن نترس ... تا زمانی که عشق بورزی تنها نیستی