Saturday, April 28, 2007


آهسته برای تو به کناری می آیم
به گوشه ای پناه می آورم

خاطرات این همه بودن را باید جایی ثبت کنم
دلم می خواهد آنها جاودانه شوند...
برای همیشه ...
همه باید بفهمند که من هم زمانی، "بودن" را تجربه کردم

چشمها ...چشمهایم رو چطور جاودانه کنم؟
دستها .. دستهایم چطور؟
خون رگها... از همه مهمترند ... حسی که از تماشای کوهها می گیرم... چطور بودن با آنها را فقط به بهانه تو جاودانه کنم؟

میل به جاودانگی
حس جالبی است... ولی بازهم ریشه در ترس دارد


بودن را، ... بودن ....

Tuesday, April 24, 2007

There is an idea ....
You reborn to this life, again and again, until you experience all your dreams and fear...
until your soul goes that much pure... intact... without any wish, any expectation, any desire...

and that day, this was a question that i was asking to myself, the answers in me .. was interesting...
The semi final conclusion was that... i still have so much dreams that i need more lives to live...

به فول کتاب مائدهای زمینی :
... از این می ترسم که مبادا تمامی آروزهایم و همه نیرویی که در طول حیاتم ارضا نکرده ام ، پس از مرگ شکنجه و عذابم کنند و امیدوارم پس از ادای آنچه در این دنیا انتظار... را در من داشته است تهی از هر امیدی بمیرم

Sunday, April 22, 2007


There are moments in my life
wish i could hold them forever...
be in that infinity
then,
as soon as i try to capture that presence
It has gone ... it is not in me anymore...



cause i was not me anymore....

Friday, April 20, 2007

Beauty is inside


when i stopped being who i am, i found my self...

توی مبحث سایه ها... مورد جالبی وجود داره
هر وقت خصلتی از اطرافیان تو رو آزاد می ده ... مطمئن باش مشکلی با اون خصیصه خودت با خودت داری
احتمالا اون خصیصه رو به شدت انکار می کنی، سرکوب می کنی و یا به شدت علاقه داری که اون رو تو هم داشته باشی
خیلی جالبه... مچ خودتو میگیره... مثل یک کسی که به زور توپ بزرگی رو می خواد توی استخر قایم کنه.... هر چقدر فشاربیشتر وارد می کنه که قایمش کنه، بعد یکهو در یک زمانی با شدت زیادی همون توپه پرت می شه بالا.... و تو ..... و تو ...

می مونی و سایه هایی که سالهای سال اونها رو می خواستی قایم کنی

بهترین راه اینه که اونها رو آغوش بگیری... نوازششون کنی ... قسمتهای تاریک وجودمون رو باید طی کنیم... نترسیم از گشودن اون درها
به قول بوبن عزیز که این روزها منو دیوونه کرده توی کتابش
" آدمی هر چه بیشتر به روشنایی نزدیک شود، تاریکی درون خود را بیشتر می بیند. قدیسه ای وجود ندارد ...همه جا تاریک است و گاهی یک پری در تاریکی سرچشمه ای ایجاد می کند . نیمی نور، نیمی پری:" ....ه

Saturday, April 14, 2007


من به زیبایی این زندگی ایمان خواهم داشت
با همه داغ که از گردش دوران دارم
من به زیبایی این زندگی ایمان دارم

جویباری است گل آلوده ولی می دانم
صاف خواهد شدن این نقش ، به چشمان دارم



تقدیم به
جناب شاهد
به خاطر تلفن زیبای امروز ایشان
و وحید

Thursday, April 12, 2007

Fur Alina


...
Best feelings i have ... are those i could not talk about it
how much words are incomplete to show the depth..
truth ... purity ...
breathes ... sparkles...

and

Unity












Sunday, April 08, 2007

عرفان


سنت ماه - سنت خورشید
سنت خورشید ... زندگی معمولی
آن "بود" را کشف کردن ... همگام شدن جریان هستی

زندگی کردن معمولی

یک نفر هست اینجا که بهتره براش بیشتر تکرار بشه این عبارت

زندگی کردن معمولی


I was watching Grey's anatomy last night...
It is about some interns working in the hospital...
A sick woman which was close to death shouted at nurse:

I want to live this life perfectly normal ! nothing else ... nothing ...

Wednesday, April 04, 2007

آروزهایم تمام بهانه ای است که تو ر ا ببینم
ستایش کنم
جستجو کنم

اشکهای این رویاها ی نافرجام .... زیباتر است از هر چیز دیگر

Monday, April 02, 2007

There is a place ...
everytime you're with me... take me there...
not quiet sure where it is...
just know that i am safe with you ...
Flee this life

Flee this place