Saturday, April 28, 2007


آهسته برای تو به کناری می آیم
به گوشه ای پناه می آورم

خاطرات این همه بودن را باید جایی ثبت کنم
دلم می خواهد آنها جاودانه شوند...
برای همیشه ...
همه باید بفهمند که من هم زمانی، "بودن" را تجربه کردم

چشمها ...چشمهایم رو چطور جاودانه کنم؟
دستها .. دستهایم چطور؟
خون رگها... از همه مهمترند ... حسی که از تماشای کوهها می گیرم... چطور بودن با آنها را فقط به بهانه تو جاودانه کنم؟

میل به جاودانگی
حس جالبی است... ولی بازهم ریشه در ترس دارد


بودن را، ... بودن ....

2 comments:

Anonymous said...

we are eternal, by just being; being the way we are...

Anonymous said...

Each new day brings new sunshine and new ideas
Take care Diamond Lady :)