Saturday, May 30, 2009


امروز تولد کوروش بود ...

بهش گفتم ... مرسی که به این دنیا اومدی ...

...

Wednesday, May 27, 2009


امروز غروب رفتم لب دریا ...
مردی داشت سجده میکرد ... رو به قبله ... پشت به دریا ...
میخواستم بهش بگم ... رو به دریا نماز بخون ... رو به دریا سجده کن ...
جدی چقدر نماز خوندن لب دریا کیف میده ... دریای آروم آروم ... آبی آبی


پشت دریاها شهری ست ...
پشت کوهها شهری ست ...
پشت سجده ها شهری ست ...

پشت غرق شدنها شهری ست ...

...

Photo from: Soroush Khosravi

Wednesday, May 13, 2009


فقط به ترس نگاه کن بی آنکه به شجاعت بیندیشی

حالت ناشناخته ای که "هیچ بودن" نام دارد ...
نمی توان آن را "چیزی" دانست و یا توصیف کرد ... تنها تجربه کردن می خواهد ...





photo by: frankieleon

Sunday, May 10, 2009

کتابی رو جدیدا مطالعه می کنم به نام تفکر زائد ... نوشته جعفر مصفا ... جالبه ... مطالبش... با اینکه بیشتر آقای مصفا سعی کرده به سبک و سیاق کریشنامورتی نوشته هاش رو مرتب کنه ...
نکته هایی اش برام جالب اومد ...
که تفسیر آنها را برای خودم اینجا خلاصه میکنم ...

برای خنثی کردن اثر یک فکر در ذهن اینطور میشه به قضیه نگاه کرد که یک دسته سلول عصبی در حال واکنش دادن شیمیایی هستند ... همین و بس ... همه فعل و انفعالات فیزیکی و مادی ست ...و این من هستم (من مشاهده کننده این فعل و انفعالات) که می تونم انتخاب کنم به این معادلات شیمیایی سلولهای مغز معنی بدم یا نه ... این من هستم که انتخاب میکنم این واکنش های شیمیایی شدیدتر بشوند (غرق شدن در یک فکری و به طور پیوسته از یک فکر منفی ساده به یک فاجعه رسیدن ) ...

و یا
می تونم انتخاب کنم ... که اینها فقط یک سری تبادل سلولی هست توی مغز من که الان دارم نگاهشون میکنم ... و هیچ واقیعت خارجی ندارن ...
They are not real ... they are totally fake ... still !!! (thank to God) ...
اینطوری نگاه کردن یک فضای جدید بهم داد ... مغز خودم رو یک فضای خالی دیدم که یک سری نورون دارن باهم واکنش میدند .. خب که چی؟
Does this mean anything to me?

و اونوقت خوب به این نکته توجه کنید ... داریم یک مرحله میریم جلوتر ... میخوام مشاهده گر (من) رو هم حذف کنم ... ... جالبه .. اگر ذهن خودمون رو یک فضای خالی ببینیم که این نورونها دائم دارن به یکدیگر پیام میدهند ... خب .. حالا تصمیم بگیریم .. نورونها ساکت باشن ... در یک صدم ثانیه ...
ذهن تو یک فضای خالی هست از نورونهای آروم ...
هیچ "منی" وجود نداره ....

داری هست شدن رو زندگی میکنی .. با "توجه کامل" و"بودن"

و این لحظه از تمام لحظه های زندگی ام زیباتراست

Wednesday, May 06, 2009

Today

Today it's Thursday, the weather here is foggy...
I am going to Dubai in the evening right after work, my loggage is in the car actually! ...
today i dress up and i iron my hair this morning, put a white headdress... ;) ... I bought a beautiful pair of shoes last night ... bring it with myself  ... i will put them on in the airport....
 
The happiness and joy of seeing him beside the airport window ...  that feeling is not comparable to anything that i have known before ... these days will never come back ... i know ... i know ... but i wish it ends soon ....
 
I want to live with my husband ...
 
;)

--
Yeganeh

Saturday, May 02, 2009

امشب جایی مهمان بودم ... در جمع خانوادگی یکی از همکارهای شرکت که یک دختر ایرانی هست ...
اینقدر بهم خوش گذشت ...
چقدر دلم تنگ شده بود برای فارسی حرف زدن و راحت بودن ...

البته خود خانواده میزبان با من خیلی راحت بودند و بهم میخوردیم ....

احساس کردم ... آدم توی زندگی اش چی میخواد مگه؟ ... که اینقدر باید سخت باشه؟
جز اینکه یک زندگی آرام با عشق زندگی اش و آدمهای کنارتون که واقعا دوست داشته باشید همدیگرو ....

این خیلی چیز ساده ای هست ...

نباید خیلی سخت باشه بدست آوردنش ...

نمی دونم چرا چیزهای ساده گاهی اینقدر سخت بدست می آیند ....


و خود اون خانواده ... بسیار شاد و ساده و صمیمی بودند ...

غبطه خوردم به این سادگی و توانایی لذت بردن این خانواده از زندگی ...

چیزی که در زمان بچگی من و نهال خیلی به سختی و در لحظه های خاصی تنها قابل لمس بود ...

گاهی آرزو میکردم کاش بابام یک کارمند ساده بانک بود و هر شب زودی میومد خونه ... بیشتر میدیدمش .. و مامانم دیگه اینقدر نگران کار بابام نبود ....

باهم فقط زندگی میکردیم ...
Our lives would be perfectly normal ...


ولی الان که فکر میکنم ... راستش دیگه حسرت نمی خورم ... خسته شدم از حسرت خوردن ...
شاید این تجربه ها رو باید میکردم تا به آرزوی داشتن چنین زندگی می رسیدم ...
یار خوبی هم دارم که با من همراه هست ... چند روز پیش میخواست پیازچه و گوجه فرنگی بکاره توی ایوان خونه شون ... رفته بود گلدونها رو هم خریده بود ...
می دونم می تونیم خودمون چنین زندگی رو خلق کنیم ...
می دونم توانایی لذت بردن از سادگی زندگی رو داریم ...

خدایا مرسی از همه چیز ...