Wednesday, May 06, 2009

Today

Today it's Thursday, the weather here is foggy...
I am going to Dubai in the evening right after work, my loggage is in the car actually! ...
today i dress up and i iron my hair this morning, put a white headdress... ;) ... I bought a beautiful pair of shoes last night ... bring it with myself  ... i will put them on in the airport....
 
The happiness and joy of seeing him beside the airport window ...  that feeling is not comparable to anything that i have known before ... these days will never come back ... i know ... i know ... but i wish it ends soon ....
 
I want to live with my husband ...
 
;)

--
Yeganeh

2 comments:

فرزانه said...

من به هیچ چیز جز این لحظه نمی اندیشم چون این لحظه از تمام لحظه های زندگی ام زیباتراست
i love you.چقدر احساساتت رو خوب درک می کنی و مهمتر این که بیان میکنی نوش جانت

nannigia said...

مرسی عزیزم ... خاله خوبم ... اتفاقا وقتی این رو داشتم می نوشتم .. با خودم گفتم شاید لزومی نداشته باشه بیان کردن این چیزها ... ولی بعد حس کردم ... چقدر دوست دارم در آن لحظه خود واقعی ام رو بیان کنم ... با همین کلمات ساده ... با خودم گفتم ... این جا فضایی هست که مال من هست ... هر چی دوست داری بنویس ...

و چقدر زیباست این جمله

من به هیچ چیز جز این لحظه نمی اندیشم ... چون این لحظه از تمام لحظه های زندگی ام زیباتر است ...

دوستت دارم عزیز دلم