Saturday, May 02, 2009

امشب جایی مهمان بودم ... در جمع خانوادگی یکی از همکارهای شرکت که یک دختر ایرانی هست ...
اینقدر بهم خوش گذشت ...
چقدر دلم تنگ شده بود برای فارسی حرف زدن و راحت بودن ...

البته خود خانواده میزبان با من خیلی راحت بودند و بهم میخوردیم ....

احساس کردم ... آدم توی زندگی اش چی میخواد مگه؟ ... که اینقدر باید سخت باشه؟
جز اینکه یک زندگی آرام با عشق زندگی اش و آدمهای کنارتون که واقعا دوست داشته باشید همدیگرو ....

این خیلی چیز ساده ای هست ...

نباید خیلی سخت باشه بدست آوردنش ...

نمی دونم چرا چیزهای ساده گاهی اینقدر سخت بدست می آیند ....


و خود اون خانواده ... بسیار شاد و ساده و صمیمی بودند ...

غبطه خوردم به این سادگی و توانایی لذت بردن این خانواده از زندگی ...

چیزی که در زمان بچگی من و نهال خیلی به سختی و در لحظه های خاصی تنها قابل لمس بود ...

گاهی آرزو میکردم کاش بابام یک کارمند ساده بانک بود و هر شب زودی میومد خونه ... بیشتر میدیدمش .. و مامانم دیگه اینقدر نگران کار بابام نبود ....

باهم فقط زندگی میکردیم ...
Our lives would be perfectly normal ...


ولی الان که فکر میکنم ... راستش دیگه حسرت نمی خورم ... خسته شدم از حسرت خوردن ...
شاید این تجربه ها رو باید میکردم تا به آرزوی داشتن چنین زندگی می رسیدم ...
یار خوبی هم دارم که با من همراه هست ... چند روز پیش میخواست پیازچه و گوجه فرنگی بکاره توی ایوان خونه شون ... رفته بود گلدونها رو هم خریده بود ...
می دونم می تونیم خودمون چنین زندگی رو خلق کنیم ...
می دونم توانایی لذت بردن از سادگی زندگی رو داریم ...

خدایا مرسی از همه چیز ...

1 comment:

Anonymous said...

سلام
خدایا مرسی از همه چیز