Monday, March 22, 2010

خواب دیده ام خانه ای خریده ام ...
بی پرده بی پنجره بی در بی دیوار

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

آن سوی هر چه حرف و حدیث امروز است همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست ...


می توانیم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شویم ...
می توانیم دمی در برابر جهان به یک واژه ساده ای غنائت کنیم ...

من خودم هستم ...


نه ریرا جان ... نامه ام باید کوتاه باشد ... ساده باشد ... بی حرفی از ابهام و آینه
...

از نو برایت می نویسم ...

حال همه ما خوب است ... اما تو باور نکن ...











از نامه های شعر سید علی صالحی

Saturday, March 20, 2010


نزدیک تحویل ساله ... امسال اولین عیدی هست که با کوروش هستم ...
میگن دعای دم تحویل سال خیلی مقدسه ...

خدایا ... بهترین یارم ...
دوستت دارم ...

مدت زیادی طول کشید تا فهمیدم ...
آدم باید بهشت رو درون خودش بسازه ...
...
مهم مکان زندگی نیست ...

سبزی پلو با ماهی داریم شام ...




Sunday, March 14, 2010



زندگی زیباست ...
زندگی اون لحظه ای یه که برای خودت می شینی ... و آروم هستی ... با همه دنیا و این جهان ....

عشق عشق عشق ...

همه چیز از اوست ... همه چیز ....

عشق عشق عشق ...
نور نور نور ...

چایی دارم با خرما ... کلاسیک اف ام براهه و دارم درس میخونم .. اقتصاد سنجی ...

کوروش هنوز نیومده خونه و خونه خیلی زیباست .. خیلی ....

خدا هم اینجاست ...

:*

Wednesday, March 10, 2010














امروز بعد از مدتها دوباره اون حس عجیب بهم دست داد ...
قرار گذاشتم با خودم امروز از سرکار میام حتما برم بیرون دو ...
از سرکار اومدم و بدو بدو لباس مخصوص ورزش رو پوشیدم و شروع کردم به دویدن ....
هوا ابری و مه بود و دیگه داشت کم کم شب میشد ...

بعد از اینکه نیم ساعت دویدم به جایی رسیدم که نزدیک دریا بود و می تونستم با پیمودن یک جاده کوتاه به دریا برسم ...
دلم به شدت میگفت دریا ... برو برو اونجا ...
و من بهانه گیری میکردم .. کفشهای نو ورزشی ام شنی میشه ... آخه الان تاریکه .. چیزی که پیدا نیست یگانه ... چی رو میخوای ببینی آخه؟ بیا یک روز دیگه که روشن بود بیا ... و از این مزخرفات ...

باز دلم گفت نه نه برو ... میخوام برم لب دریا ...

خلاصه کفشهامون رو شنی کردیم و دلمون رو زدیم به دریا ... تنهای تنها توی تاریکی رفتم به سمتش ....

وای ...

و چه حس عجیبی بود ... چقدر زیبا بود دریا ... چقدر ...

با خودم گفتم ... ارتباط با خدا هم همینطوریه ... آدم هی بهانه های مسخره میاره ... ولی وقتی بی قید و شرط بگی میخوامش ... اون هم بی قید و شرط برات هست و خودش رو تقدیم تو میکنه .....

و چقدر کیف کردم امشب .... چقدر ....
به حدی زیبا بود و به حدی احساس آرامش کردم ...

موجها اومد تا لب کفشهام ... دستم رو کردم توش ... کمی آب رو توی دستم جمع کردم و بعد بوس کردم ....