Wednesday, March 10, 2010














امروز بعد از مدتها دوباره اون حس عجیب بهم دست داد ...
قرار گذاشتم با خودم امروز از سرکار میام حتما برم بیرون دو ...
از سرکار اومدم و بدو بدو لباس مخصوص ورزش رو پوشیدم و شروع کردم به دویدن ....
هوا ابری و مه بود و دیگه داشت کم کم شب میشد ...

بعد از اینکه نیم ساعت دویدم به جایی رسیدم که نزدیک دریا بود و می تونستم با پیمودن یک جاده کوتاه به دریا برسم ...
دلم به شدت میگفت دریا ... برو برو اونجا ...
و من بهانه گیری میکردم .. کفشهای نو ورزشی ام شنی میشه ... آخه الان تاریکه .. چیزی که پیدا نیست یگانه ... چی رو میخوای ببینی آخه؟ بیا یک روز دیگه که روشن بود بیا ... و از این مزخرفات ...

باز دلم گفت نه نه برو ... میخوام برم لب دریا ...

خلاصه کفشهامون رو شنی کردیم و دلمون رو زدیم به دریا ... تنهای تنها توی تاریکی رفتم به سمتش ....

وای ...

و چه حس عجیبی بود ... چقدر زیبا بود دریا ... چقدر ...

با خودم گفتم ... ارتباط با خدا هم همینطوریه ... آدم هی بهانه های مسخره میاره ... ولی وقتی بی قید و شرط بگی میخوامش ... اون هم بی قید و شرط برات هست و خودش رو تقدیم تو میکنه .....

و چقدر کیف کردم امشب .... چقدر ....
به حدی زیبا بود و به حدی احساس آرامش کردم ...

موجها اومد تا لب کفشهام ... دستم رو کردم توش ... کمی آب رو توی دستم جمع کردم و بعد بوس کردم ....



No comments: