Friday, March 30, 2007



Maybe our wounds is here to remind us the joy of healing

Monday, March 26, 2007



Forgive my lips
they find joy
in the most unusual places ...

Tuesday, March 20, 2007



Where is the sadness of your eyes?
I am addicted to that infinity..
I am here with you
step you walk ...
breath you take ...
the beat your heart feel ...






یکی شدن
هم نفس شدن
تو شدن
شدن
هستن
بودن
لحظه را بر لحظه میراندن
.
.
.
هیچ









به یاد خلائی که در مزارع سبزبا اون آسمان ابری تو، ... بودم

Monday, March 19, 2007




در قسمتی از کتاب "جنس دوم" می خوندم

از لحاظ روانشناسی دخترها شخصیت پدر خود را در آینده برای شریک خود در رویا می بینند ... که دلیل اصلی این تفکر می تواند اینطور توضیح داده شود ... شخصیت مردی شبیه شخصیت پدر، امنیت و آرامش کودکی را به یاد آنها می آورد. آنها از نامیده شدن " دختر کوچولو" لذت برده ... . از تجربه کردن دوبارهء کودکی خود در مقابل "مرد شبیه پدر" احساس شعف می کنند

به یاد آهنگی افتادم که سال پیش در تاتری شنیده بودم
آهنگ از زبان دخترهای خراب یک کافه خوانده می شود که با هم دردل می کنند

They are not nice, they're mostly noise
They swear like men, they screw like boys
I know there's nothing in their hearts
But every time I take one in my arms
It starts:
The movie in my mind
He takes me to New York
He gives me dollar bills
Who'll fight for me instead
He'll keep us safe all day
So no one comes at night
To blow the dream away
Dream
The dream I have to find
The movie in my mind
A world that's far away
Where life is not unkind
The movie in my mind

Friday, March 16, 2007


They were so happy
because today was sunny ...
nurses let them came outside and sat under the sun
that blind boy was laughing so loudly of having chocolate...
little chocolate from one of the visitors...
he got so happy and excited then said "salam"...
he had enough persistence to live...

Thursday, March 15, 2007














If only i had accompanied you when you were residing in the thoughts of God ...

If i only had been with you when your soul was leaving when ...

your flesh ... your mouth ... your manhood were decomposing so that i

could endure you in the world without time ... without space .









Sunday, March 11, 2007












تابلوی "دوریانگری" خودم رو دارم سعی می کنم یواشکی ببینم


خیلی اوضاع جالب نیست


دو تا زخم کاری روی بدنم هست


و یک خراش کوچیک روی گردنم ... شاید بتونم خراش کوچیک رو یک کاریش بکنم





ولی اون دو تا رو نمی دونم


حالا حالاها کار داره








...





می شناسمشون

Friday, March 09, 2007

با تو بودم
در بستر تو
تنها چشمانم رو بوسیدی

و خواستی با چشمانم تو را دوباره ببینم

Thursday, March 08, 2007


برای فراموش کردن بهترین کار ویران کردن است
بودن و داشتن بدون کوبیدن و تخریب ، هنر است
و از آن سخت تر
...
پاک بودن

ذره ذره تو را هستم
تو را نفس می کشم
تو هستی ... اینجا ... در این فضا
در این بودن
... در این دم و بازدم








Wednesday, March 07, 2007





Your ocean refuses no river ...