Saturday, February 27, 2010


hum ... It's a rainy night tonight ...
i want to dance to the sky ... to the rain ...
I want to shout at the sky ... rain more here ... rain more ... we want you here so badly ....
i wish tomorrow i could cancel the work ... stay at home and watch the rain the whole day ....

I missed my county's cold nights ... i missed my home cute window to the street ... that you can sit on the chair , having soofi beside you and drink your coffee ...

I missed those days to invite Mitra and Saman to come over and have a cup of tea ...

oh dear i missed everything ... how much we are vulnerable to our environment, to our people around us and to people who we really love ...

Wednesday, February 24, 2010


سلام ...
وای بالاخره برگشتم اینجا ...
چقدر اتفاقات افتاده و چی شده بماند ...

تا با شرایط جدید سازگاری پیدا کنم کمی طول می کشه ولی خدا رو شکر تا الان همه چیز خوب پیش رفته ...

امشب با نهال حرف زدم ... وقتی صدای خوشحالش رو از تلفن می شنوم که با یک حالت شیطینت خاصی میگه ... سلام ... ! دلم پر می کشه و برای یک لحظه با خودم میگم ... خدایا شکرت که مراقبش هستی ...

خدا شکرت ...

وقتی خوشحال باشه با همه غمهای خودم کنار میام و وقتی ناراحت باشه همه دنیا هم نمی تونند خوشحالم کنند ...
امروز رفتم خرید ... توی مال ، یک کفش فروشی دیدم با خوشحالی رفتم به سمتش و یکدفعه یاد نهال افتادم که چقدر خرید و کفش و اینها رو دوست داره و ذوق می کنه ... دیگه نتونستم وارد اون مغازه بشم حتی ... راهم رو کشیدم رفتم ....

بله ... یک زمانی بابام در جواب اعتراض من که چرا اینقدر به حرف نهال گوش میدی یک لبخندی به من می زد و می گفت ..."تو نمیفهمی احساس من رو " ... ولی فکر کنم حالا خیلی خوب می فهمم ...

خیلی خوب ....

خدایا کمکم کن کمکش کنم ... و بتونه روی پای خودش بایسته .. لذت مستقل بودن رو بچشه و توانایی های خودش رو کشف کنه ...

خب حالا از خودم بگم ....

یک شرایط و موقعیتهای جدیدی رو دارم تجربه میکنم که برای اولین بار در بیست و نه سال گذشته تجربه می کردم ...
زندگی کردن با یک انسانی دیگر نه به عنوان خواهر، مادر ، پدر، خاله و دخترخاله ...

با یک انسانی به عنوان یار و همراهت ... با کسی که حرمت رابطه بسیار محترمتر از هر کس دیگه ای در زندگیست ...
به قول هولاکویی ... رابطه زوج بودن (پارتنر) والاترین سطح رابطه انسانی ست ...

مهم حفظ کردن و نگهداری از این رابطه ست که خیلی ها کم میارند ...

وگرنه همه اول زندگی باهم خوب هستند و همه چیز زیبا و شیرین است !! بله

خدا هم اینجاست ... توی مترو صبحها همیشه باهامه ... باهم حرفهایی داریم و سر و رازی ...


Tuesday, February 09, 2010

خیلی وقته که چیزی ننوشتم ....
دلم تنگ شده بود برای اینجا ...


Saturday, February 06, 2010


امروز هوای ابری اینجا من رو دیوونه کرد ...
دریا سبز بود و آسمون گرفته ابری ....

خیلی قشنگ بود ....

عکسهای یکی دوسال پیش رو مرور کردم به طور اتفاقی ....
دیدم چقدر عوض شدم ...

نگاهم ... نگرانی هام ... و لبخندم

همه رنگ دیگری داشتند ...