Wednesday, February 24, 2010


سلام ...
وای بالاخره برگشتم اینجا ...
چقدر اتفاقات افتاده و چی شده بماند ...

تا با شرایط جدید سازگاری پیدا کنم کمی طول می کشه ولی خدا رو شکر تا الان همه چیز خوب پیش رفته ...

امشب با نهال حرف زدم ... وقتی صدای خوشحالش رو از تلفن می شنوم که با یک حالت شیطینت خاصی میگه ... سلام ... ! دلم پر می کشه و برای یک لحظه با خودم میگم ... خدایا شکرت که مراقبش هستی ...

خدا شکرت ...

وقتی خوشحال باشه با همه غمهای خودم کنار میام و وقتی ناراحت باشه همه دنیا هم نمی تونند خوشحالم کنند ...
امروز رفتم خرید ... توی مال ، یک کفش فروشی دیدم با خوشحالی رفتم به سمتش و یکدفعه یاد نهال افتادم که چقدر خرید و کفش و اینها رو دوست داره و ذوق می کنه ... دیگه نتونستم وارد اون مغازه بشم حتی ... راهم رو کشیدم رفتم ....

بله ... یک زمانی بابام در جواب اعتراض من که چرا اینقدر به حرف نهال گوش میدی یک لبخندی به من می زد و می گفت ..."تو نمیفهمی احساس من رو " ... ولی فکر کنم حالا خیلی خوب می فهمم ...

خیلی خوب ....

خدایا کمکم کن کمکش کنم ... و بتونه روی پای خودش بایسته .. لذت مستقل بودن رو بچشه و توانایی های خودش رو کشف کنه ...

خب حالا از خودم بگم ....

یک شرایط و موقعیتهای جدیدی رو دارم تجربه میکنم که برای اولین بار در بیست و نه سال گذشته تجربه می کردم ...
زندگی کردن با یک انسانی دیگر نه به عنوان خواهر، مادر ، پدر، خاله و دخترخاله ...

با یک انسانی به عنوان یار و همراهت ... با کسی که حرمت رابطه بسیار محترمتر از هر کس دیگه ای در زندگیست ...
به قول هولاکویی ... رابطه زوج بودن (پارتنر) والاترین سطح رابطه انسانی ست ...

مهم حفظ کردن و نگهداری از این رابطه ست که خیلی ها کم میارند ...

وگرنه همه اول زندگی باهم خوب هستند و همه چیز زیبا و شیرین است !! بله

خدا هم اینجاست ... توی مترو صبحها همیشه باهامه ... باهم حرفهایی داریم و سر و رازی ...


No comments: