Saturday, September 27, 2008



All my wounds were just a guide to seek you ...

that's why they say hold your wounds to tight ...

they are just an excuse to make you closer to the reality
and i learned through my pains that

the highest spiritual path is life itself ...
the greatest gift one can give to God is to be pleased with His creation ...

I ask myself all the time

do you have this art to live your life simply and enjoy from it ...
do you enjoy from small things in your life ...
can you find ecstasy and bliss in every particular of the moments in your life ...
like children and animals ... can you be natural "You"?

can you be naive but real ...?

This is a beautiful path ...

Wednesday, September 24, 2008


امان از دست این ماتریالیسم و ماتریالیست ها ! حالا جالبه که من همیشه با این ایدئولوژی و طرفدارانش برخورد زیادی دارم ... چه توی انگیلیس چه توی ایران چه اینجا ... بگذریم
این عده شگفتی دنیا و کائنات و اینکه اونطرف مرگ واقعا چی هست رو تا جایی قبول دارند که علم توانسته ثابت کنه ... و مثلا چون ما هنوز هیچ اثبات علمی در مورد وجود خدا ، یا زندگی پس از مرگ نداریم ... پس هیچ که هیچ

البته قابل توجه هست که سالمترین انسانهایی که من تا به حال به عمرم دیدم از این فرقه بودن ... سالمترین منظورم به معنای واقعی انسان ... واقع گرایی و منطقی نگاه کردن به همه چیز این کیفیت رو به همراه داره ...

برای مثال یک شاگرد داشتم پسری بسیار مودب ، باهوش و موفق و بسیار سخت کوش ... وقتی باهم بحث می کردیم ... خیلی زیبا استدلال می کرد و واقعا من نمی تونستم باهاش مقابله کنم ... مطمئنم اگر به هر دینی اعتقاد داشت اینقدر انسان نمی تونست باشه ... بسیار پاک و خالص بود

...

حالا چرا این بحث رو پیش کشیدم ... اینکه مذهب و دینداری یعنی همین ... یعنی در عین حال که می دونی ممکنه هیچ خبری اون طرف نباشه ... خودت انتخاب کرده باشی " انسان" باشی ... تنها خودت

بیایید از خودمان صادقانه بپرسیم ... اگر ماتریالیسم باشیم ... می توانیم انسان باشیم؟

حالا از ماتریالیستها می خوام یک سوال رو بپرسم ... وقتی به معنای واقعی انسان هستید ... این خود به معنای اثبات چیزی نیست ؟... پس شما هم به یک ریشه .. به یک اصل .. اعتقاد دارید ... وگرنه اینقدر انسان نمی تونستید باشید

پس همه چیز در حال انقباض و انبساط هست ... هر الکترونی، آنتی الکترونی هم با خودش دارد ( البته این هنوز در حد تئوری است ) ... و

عشق .. انسان بودن ... ریشه خود را حس کردن ... همه یکی هستند ...

دل هر انسانی با دیدن کوه به لرزه می افته و با دیدن دریا دیوونه میشه ...



Tuesday, September 16, 2008

“When we can accept all of life’s contradictions, when we can comfortably flow between the banks of pleasure and pain, experiencing them both while getting stuck in neither, then we are free.”







~ Deepak Chopra


نصف شبی هوس وب لاگ نوشتن کردم ... این هم از عواقب درس خوندنه !!
اگه شوهرم بفهمه
!!! :D :D

دیشب فیلم راکی قسمت 2 رو می دیدم یک قسمتی از فیلم هست که دکترها ممنوع کردن راکی رو از بازی کردن دوباره بوکس چون ممکن هست بینایی اش رو از دست بده و راکی هم با خواهش زنش تصمیم گرفته که دیگه بوکس رو ادامه نده. از طرفی به پول احتیاج دارن و راکی فقط کارهای یدی رو می تونه انجام بده. چند جا رو امتحان می کنه ولی همه شون به دلایلی اخراجشون می کنند ... رقیب راکی هم دائم اون رو به بازی بکس دعوت می کنه و دلیل امتناع راکی رو از بکس ترسو بدون راکی اعلام می کنه . توی این ماجرا، مربی بوکس راکی میاد سراغش و از اون میخواد که دوباره بیاد و تمرینها رو شروع کنه و راکی تصمیم نهایی اش رو میگیره که بره و در لحظه آخر در مقابل اشکهای همسرش اینطوری جواب میده : که

"... Please ... don't ask me not to be a man" ...

این جمله من رو یاد این جمله معروف می ندازه که " زیباترین جلوه زنانگی زن زمانی است که مردانگی را به یاد مرد بیاورد" می دونم الان فمینیستها منو تکه تکه می کنند با این جمله ولی

کاملا به این جمله ایمان دارم و معتقدم که برای زن هیچ لذتی بالاتر از این نیست
که بتواند فقط معشوق نباشد بلکه "عاشق" هم باشد

این بحث ادامه خواهد داشت ...

Saturday, September 13, 2008


I was watching a program in BBC today.
The program was about analyzing the current setting of American troop in Iraq. They were interviewing with one of the soldiers. He said a simple sentence which clearly showed the real situation...
"... they don't want us to help them" ... "they don't want us to show them our standards for living also" ...

and then i was thinking ... you are not allowed to force anyone to go to paradise?
this is not your job here...

the joy of exploring one's paradise by own steps taken into one's path ...
is what everyone of us is seeking...

It's all about you this life...
it's all you ...
you are the one who can find what is your journey... not no one else...

...

today i was driving beside the ocean... very calm and sexy the ocean was...
we had little talk to each other...

...

one question:

it's five in the morning, temperature of the water is desirable to swim in the sea ...
no one is around and you feel safe no one will bother you ...
Will you do it? will you go and swim into the sea? yes? no?
are you afraid?

from who? yourself? ocean? fishes?

...

Friday, September 12, 2008



today...
I want to write all about you...
because I am all you ...
I am nothing but you...

دوستت دارم
با هر بار گفتن این جمله به تو نزدیک تر میشوم
این فاصله را دوست دارم
چون هر لحظه به من یادآوری می شود که دارم نزدیکتر میشوم

نزدیکتر به معبد سکوت
به هیچستان
به فضای خالی روح

به فضای آفرینش بین دم و بازدم نفسهای من و تو


Tuesday, September 09, 2008

بهترینهای وجودم را برای بودن با تو تقدیم می کنم

I see heaven in your eyes...
in your eyes...

دریا همینجاست
هر روز بهش سلام می کنم

سکوت دریا هم همینجاست