Monday, November 29, 2010


Today was my birthday ... I went jogging in the evening and stood by the sea to say hi to my love ...
the sky was so beautiful ... smell of the sea with smell of my sweat ... i liked it ...
the wind was with us also ... holding me so tight ...

Tuesday, November 09, 2010

دو دو شب نخوابیدم ...








زندگی خیلی عجیبه ... نه؟
شگفت انگیز بودنش رو حس میکنی؟ دقت کردین که زمان آهنگ زندگی دقیقا مثل خود طبیعت عمل میکنه ... نه براساس ذهنیت ما ... که همه چیز رو سریع و فوری میخوایم ...
چقدر کیف داره آدم حس کنه که با این جریان هستی هماهنگ هست ... و با این جریان به سلامت داره سفر میکنه ...
چقدر کیف داره وقتی حس میکنی این سرسپردگی رو ... کیف داره
امروز برنامه اپرا تمام بازیگران فیلم اشکها و لبخندها
(the sound of music)
رو دعوت کرده بود به مناسبت چهل و پنجمین سالگرد این فیلم ... وای من عاشق این فیلم بودم ....
جولیا اندرز بازیگر زن این فیلم ... زنی پر از عشق و خلوص ... که این عشق از چشمهاش هم هویداست ...
با اینکه خیلی پیر شده بود ولی معرکه بود ...
هنوز هم پر از عشق بود ... پر از جان بود ...
دوست دارم مثل این زن زندگی کنم ... همیشه خالص ...
وقتی که پیر شدم ... چشمهام رو ببندم و با همه وجودم همه عشقی رو که در خودم انباشتم حس کنم ...
میدونم هنوز خیلی کار دارم به اونجا برسم ... ولی خدا رو شکر که این آرزو رو دارم ....
با همه وجودم عاشق این زندگی هستم ... با همه سختی هاش ... با همه ترسهام ...
خودم رو در آغوش میگیرم و می بوسم ...
تو هم همین کار رو بکن ...
:*





Thursday, November 04, 2010

Make Peace with your pain


Find a special childhood photo and keep it in a safe place where you can look at it daily. What is it like to revisit your childhood? every day look at your photo ant tell your child that you commit to taking very good care of her...

Who from your childhood of you need to make peace with?

Sunday, October 17, 2010


oooooh, i know i know, it's been a long time ...


but i will be back soon ...
Muahh.. :*

Monday, October 04, 2010


Today is a very special day ...
It is those type of days, when you wake up you have the feeling that you were sleeping in God's arms ...
the weather was foggy in the morning and on my way to work, at metro, it felt great ...
I am cheerful that beautiful mountain are soon to be covered by snow ... wow ...

can't wait to go to Iran ...

Saturday, October 02, 2010

When i was in Iran ... some special moments still lingers in my mind ...
first was the first time i was hearing a song in my car after nearly two years ... it refreshed to me a very rare sense ..... where was i and where i am now ... oooh ... dear ... time is a very strange aspect of our lives ... i can't understand the time ....
second when i was on the roof and looked at the mountain ... the very same mountain which i used to talk to for over last 15 years ... the voice wasn't changed ...

third, was when Nahal hugged me on my wedding evening, before anyone came, she saw me on the dress and she cried ...

fourth, that night we walked all Fereshteh street to go to his parents home for dinner ...
and fifth, was having tea with Nahal and Soofi at home, near the living room window under the evening sun lightening our home ... and the fresh breeze was shaking the beautiful washed curtain ...
Yes, these are my life... my moments and my whole wealth in this universe ...



Thank you my love ...

Sunday, September 05, 2010
















My season is on the way ...
My holiday is going to start ...

and i am coming to home ...

this is my September ...



My season is on the way ...
My holiday is going to start ...

and i am coming to home ...

this is my September ...


Sunday, August 22, 2010


Sometimes so easily we forget how much we worth ....
as an individualistic being ...

Today i was fasting ... near Iftar listened to a special old prayer we used to listen in Iran from Shajarian ... the pray is very sad and nostalgic ... it calls God to forgive and peace .... endlessly so beautiful ....

I remembered difficult times i had ... alone and separated coming back from school in cold nights by public dirty buses ... and this prayer was always with me from nearest mosque on my way back to home ...

how could i forget that? we raised with pain and tear ... how could i deny that?

we are addicted to our tears ... and at some point you will love your tears honestly ...

Thursday, August 19, 2010


















عصرپنجشنبه است ... امروز روزه گرفتم ... و امشب مهمون داریم ...
از سرکار اومدم خونه .. معمولا دو سه ساعتی تنها هستم و میرم توی دنیای خودم ...

داشتم ابروهام رو برمیداشتم که یاد دورانی که توی شرکت کاوش کار میکردم افتادم ...
من دانشجو بودم و بیشتر عصرها تا دیرقت می موندم شرکت ... بیشتر بچه های شرکت هم خصوصا بچه های بخش مهندسی هم به دلیل کار زیاد تا دیر وقت میموندند ... و همگی با هم افطار میکردیم ...

آقای داج خوش نزدیکهای افطار میرفت یک عالمه چیزهای خوشمزه میگرفت ...
نون بربری فانتزی و پنیرو شکلات صبحانه ...

همه دور میز اتاق ناهار خوری جمع می شدیم و باهم افطار باز میکردیم ...

چقدر کیف میداد ... چقدر گرسنه بودم و خجالت می کشیدم زیاد بخورم ...

وقتی اینها رو توی ذهنم مرور میکردم ... بهم گفت ...

می بینی یگانه چقدر زندگی قشنگه ... می بینی؟

No matter what you have been through ... lose or win so far ...
it's you who matters ... it's you who give meaning to the whole universe ... it's all about you not about your environment ...


Sunday, August 15, 2010

The shift


I feel connected
I feel blessed

There is a place deep in us that wants to be fulfilled...
Someone's life has profoundly touched because of my existence....
It's not about age ... where ever you are at what ever age, you are about a thought a way to change your life ....


Friday, August 13, 2010

My personal paradise ...














Today i found one of my friends in FB, she had some photos from Alaska ... a place i always dream to live there ...

i closed my eyes and i pictured myself there ...
a tiny voice talked to me ...

do you need a Alaska to feel me?!






Saturday, July 31, 2010





















28th of July was our second anniversary ....
...we were so lucky having each other.

P.S. I love you ...

Sunday, July 25, 2010
















بیشترغم جدایی عاشق از معشوق ... به خاطر از دست دادن خود معشوق نیست ...
به خاطر از دست دادن بودنی ست که عاشق زمانی که با معشوق است ، هست ...

بودنی که کوه رو جابه جا می کنه

بودنی که هیچ چیز مانعی نیست .. بودنی که از دست دادنی را نمی شناسد ...
بودن خالص ...

و حالا سوال این هست ...

اگر بدونی قدرتمندترین ، عظیم ترین نیروی این کائنات عاشقانه برای تو وجود داره ...
کسی که بینهایت دوستت داره
کسی که هر لحظه بخوای هست ...

با همه وجود با همه عشق ... با همه نیروی هستی برای تو هست ...

بودن تو چگونه خواهد بود؟

دلم میخواد باهمه وجودم براش اشک بریزم ...وای

عاشقتم ...



Sunday, July 18, 2010
















Life is life ...
Love is the only thing that matters ...
and our feelings are far dominant to us than our thoughts ...

with our feelings we can sense the life ...
and how women are fortunate to be passionate more than men ...

Friday, July 16, 2010

It's been a while i am thoughtful of ...
of this question: are you willing to be happy no matter what? no matter worst case scenarios happen for you ... no matter your biggest fears come true? ... it's not easy to say... it's not the matter i want ... it's the matter of can I ? can i be happy no matter what?

I used to think yes i can ... but now ... well ... hardly can tell ...

It's not the matter of my dreams, or my unfinished wishes ... it's about myself ...
it's about everything within you ...

are you willing to give up all fears to your God? are you willing to trust it fully ...

from the moment we get that strong to reach that point .... oh yeah ... i am damm free ...





Sunday, July 11, 2010


نزدیکهای تولد پنج سالگی وب لاگم هست ... و دارم کم کم حس میکنم چقدر دلم تنگ شده برای این فضا ....
دوست ندارم قضاوت کنم چی شده بود ...
وب لاگم رو ورق می زدم .... و حس عجیبی بهم دست داد ...



به قول میترای عزیزم

Every little obstacle, every fall you have, is an opportunity

احساس میکنم توی این چند سال واقعا چند سال پیر شدم ...

دلم برای همه چیز تنگ شده ...

حتی خودم ...

Friday, June 18, 2010


تکه هایی از نامه فروغ به احمد رضا احمدی ...

وقتی دیدی که داری یک ایده مشخص را تکرار می کنی، اصلاً قلم و کاغذ را کنار بگذار، مثل من که لااقل برای یک سال کنار خواهم گذاشت. زندگی می کنم و صبر می کنم تا باز د وباره شروع کنم. اصل، ریشه است که نباید گذاشت ازمیان برود.

حالابگذار دیگران بگویند که «دیدی، این یکی هم تمام شد.» اگر کسی این حرف را زد و تو شنیدی، نمی خواهد جوابش را بدهی فقط در دلت و به خودت بگو من که کار خانه شعر سازی نیستم و دنبال بازار هم نمی گردم.

می توانی نگاه کن و زندگی کن و آهنگ این زندگی را درک کن. تو اگر به برگ‌های درخت ها هم نگاه کنی می بینی که با ریتم مشخصی در باد می لرزند. بال پرنده ها هم همینطور است. وقتی می خواهند با لا بروند بالها را به هم می زنند، تند تند و پشت سر هم وقتی اوج می گیرند در یک خط مستقیم می روند. جریان آب هم همینطور است، هیچوقت به جریان آب نگاه کرده ای؟ چین ها .و رگه ها، و نظم این چین ها و رگه ها. وقتی یک سنگ را در حوضی می اندازی، دایره ها را دیده ای که با چه حساب وفرم بصری مشخصی در یکد یگر حل می شوند و گسترش پیدا می کنند. هیچوقت حلقه های کنده درخت را تما شا کرده ای که با چه هماهنگی و فرم حساب شده ای کنار هم قرار گرفته اند. اگر این حلقه ها می خواستند همینطور بی حساب به راه خودشان بروند، آن وقت یک کنده درخت، دیگر یک حجم واحد نمی شد .درتمام اجزاء طبیعت این نظم وجود دارد. این حساب و محدودیت وجود دارد. تو اگر بیشتر دقت کنی، حرف مرا خواهی فهمید.

هر چیزی که بوجود می آید و زندگی می کند تابع یک سلسله فرم ها و حساب های مشخصی است.و درداخل آنها رشد می کند. شعر هم همینطور است و اگر تو بگویی نه، و دیگران بگویند نه، به نظر من اشتباه می کنند.اگر نیرویی را در یک قالب مهار نکنی آن نیرورا بکارنگرفته ای و هدرداده ای، حیف است که حساسیت توهدر برود و حرفهای قشنگ و جاندار تو، فرم هنری پیدا نکنند. یک روز خواهی فهمید که من راست می گفتم.

Monday, May 31, 2010

Friday, May 21, 2010

دلم گرفته ...
بارها خواستم زمانی که دلم ابری ست هم اینجا چیزکی بنویسم ولی دلم نمیومد ... همه به من گفتند اینجا می آییم تا دلمون باز بشه ...
ولی میخوام بنویسم از ابرهایم ... چون میخوام خودم باشم ...
من به خوبی و زیبایی وب لاگم نیستم ...
من کامل نیستم ...
من هم گاهگاهی دلم میگیره ... دلم می شکنه و اشکهایم را می چشم ...
گاهی طعم گس زندگی رو مزه مزه می کنم و از خودم می پرسم .... آخرش که چی؟
به این غم میرسم که با وجود این همه امکانات باز چیزی درونم کم هست و می جویمش ...
همون حرفی که نهال همیشه بهم میزد ... یگانه یک چیزی توی دلم همیشه هست که غصه داره ... همیشه غصه داره ...
از دست دادنی که دیگه قابل جبران نیست ...
دلتنگی که هیچ چیزی آرومش نمی کنه ... شاید تنها کمی قربون صدقه مامان بزرگ ... آره شاید ... چون تشدیدش میکنه ...
خدایا کفر نمیگم ... دارم دردل میکنم ... تنها کمی دلم گرفته ... همین ...
بهم گوش کن ...

عزیزم بهم گوش کن ...

...

Monday, May 17, 2010

Shams Ensemble & pournazeris video clipمستان سلامت میکنند


دیشب با این آهنگ پرواز کردم ...

مستان سلام ات می کنند ...
اینجا که یک با خویش نیست ...
یک مست اینجا بیش نیست ...

اینجا طریق و کیش نیست ...

مستان سلام ات می کنند ...

چه شجریان گوش کنی شدم من ! از عواقب شوهرکردن هست شما جدی نگیرید ...

به خوابم هم نمیدیدم یک روزی آهنگهای شجریان رو دوست داشته باشم ... چقدر آدم با سن تغییر میکنه و سلایقش عوض میشه ... خیلی جالبه ...

می دونید چقدر سخته برای کسی که ایرانی نیست این اشعار رو توضیح بدهی؟ میدونی اون حالی که تو با این آهنگ پیدا میکنی کمتر کسی توی جهان می تونه بهش دست پیدا کنه ؟
چون زبان فارسی و شعر و ادبیات فارسی و مفهوم عرفانی شاعران ما مثل مولانا بسیار سخت است برای کسی که فارسی بلد نیست ...

این آهنگ و فلسفه پشت اون رو برای گروهی از دوستان ام فرستادم که علاقه مند به فرهنگ شرقی هستند ... دیدم وای چقدر سخته توضیح بدی !!

اینطوری نوشتم برای یکی از دوستانم ...

There is a poem from Molana says that "Mastan salamat mikonand" means that "the Drunks welcome You to join to their celebration".... the celebration and happiness from spiritual awareness ... divine connection ...
Iranian Poems are amazing and thoughtful in meaning that takes you to the other world ... last night i listened to a song (will send to the group & you shortly) i was so happy inside i wanted to dance and dance and fly to the stars .... without any specific reason.
Cheers,
Yeganeh


آهنگ کامل اینجاست


Saturday, May 15, 2010



با میترا حرف زدم ...
چه دوست خوبی ...

در مورد کلاس هفته پیش بهم گفت ...
در مورد شکر گزاری ...
هر لحظه زندگی رو بگیر ... ببوس
....

اگر بدونی که هیچ چیز از دست دادنی نیست ... در یک صدم ثانیه میتونی چیزی رو تجربه کنی که مردمان سالیان سال در جستجوی آن بوده اند ...

پس آگاهی و شکفتن درون ربطی به جا و مکان و شوهر و زن و کار و خونه و ماشین و آدمهای دور و بر نداره ...
این تو هستی که تصمیم میگیری گیرنده باشی ... همه جا فرصت هست ... همه جا عشق هست .. همه جا خدا هست ...

تو تعیین کننده ترین هستی ...



Saturday, April 24, 2010

There are enormous texts and literature about how to love yourself more ... or how to make feel happier with you and your life ... but the thing is
all the techniques are not working and they are fake ... loving yourself and seeing yourself so beautiful in a way that no one else could see it, seems very tough ... it is indeed ... it needs rejection of all others' opinion and relying on your sense ... it needs seeing truly your inside ...

but sometimes, the truth comes to us so surprisingly, like by seeing a your picture from yourself while you are passing from a window glass of a shop, or seeing a photo of yourself ...

we pass by these signs so quickly, like more eager ignoring them rather than digging deep into it ....
we are shy to accept the truth ...

but the truth is simply true ... you are so beautiful ... so shiny ... so adorable ... oh yes you are ...

Saturday, April 17, 2010

A beautiful lady, dancing in the middle of desert ... on a fire ... on a fire ...

She is praying ... to the fire ... she is dancing with all her power to live at that moment ...

She is welcoming you to her Harem ....



Saturday, April 10, 2010

I am reading a new book " Me to We".

We have spent countless hours playing and talking with street children from Brazil yo Thailand, as well as meeting with ten thousands of students, parents and ...
we have faced a mosaic of human experience and discovered the most surprising thing:

Amid the extremes of humanity's wealth and poverty, power happiness is attainable for all.

Thursday, April 08, 2010

Today at work, i was so angry cause i had to deliver a quick report to my manager and was surrounded by laud and noisy and relax brokers chatting together! ... i put my head phones to my ears and tried to find some channel on-line to be able to concentrate...
By chance i found this link http://www.wgbh.org/995/ ... it's a radio station based in Boston.
It was 5 o'clock in the morning there ... and it was so relaxing ... it was like i dug into another world ... my headache gone and i felt relax and focused.

Then i thought with myself ... If i now i was in Boston, living and working there, at what condition i would be happier from what i am now? will you be happier if you become a sandwich marker or holder of cheap job but living in Boston? compared to what you are now ...

you get my point?

The concentration is not the location it's YOU ...
Yes i will be so much happier if i develop my skills to the point that enables me hold a great job in Boston (for instance) ... but again it's ME who has gone bigger and better in my job ... the joy comes from MY GROWTH not dependant on Boston, New York or any where else ...

That was inspiring to me so much ... wanted to share here ... cause so many of Iranians are dying to leave in US or Europe just because they think they can be happier ... but sooner or later the attraction become so boring to them and they will end up with themselves ... that's why so many of them are not happy even after they immigrate to Canada or Australia ...




Monday, March 22, 2010

خواب دیده ام خانه ای خریده ام ...
بی پرده بی پنجره بی در بی دیوار

یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

آن سوی هر چه حرف و حدیث امروز است همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقیست ...


می توانیم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شویم ...
می توانیم دمی در برابر جهان به یک واژه ساده ای غنائت کنیم ...

من خودم هستم ...


نه ریرا جان ... نامه ام باید کوتاه باشد ... ساده باشد ... بی حرفی از ابهام و آینه
...

از نو برایت می نویسم ...

حال همه ما خوب است ... اما تو باور نکن ...











از نامه های شعر سید علی صالحی

Saturday, March 20, 2010


نزدیک تحویل ساله ... امسال اولین عیدی هست که با کوروش هستم ...
میگن دعای دم تحویل سال خیلی مقدسه ...

خدایا ... بهترین یارم ...
دوستت دارم ...

مدت زیادی طول کشید تا فهمیدم ...
آدم باید بهشت رو درون خودش بسازه ...
...
مهم مکان زندگی نیست ...

سبزی پلو با ماهی داریم شام ...




Sunday, March 14, 2010



زندگی زیباست ...
زندگی اون لحظه ای یه که برای خودت می شینی ... و آروم هستی ... با همه دنیا و این جهان ....

عشق عشق عشق ...

همه چیز از اوست ... همه چیز ....

عشق عشق عشق ...
نور نور نور ...

چایی دارم با خرما ... کلاسیک اف ام براهه و دارم درس میخونم .. اقتصاد سنجی ...

کوروش هنوز نیومده خونه و خونه خیلی زیباست .. خیلی ....

خدا هم اینجاست ...

:*

Wednesday, March 10, 2010














امروز بعد از مدتها دوباره اون حس عجیب بهم دست داد ...
قرار گذاشتم با خودم امروز از سرکار میام حتما برم بیرون دو ...
از سرکار اومدم و بدو بدو لباس مخصوص ورزش رو پوشیدم و شروع کردم به دویدن ....
هوا ابری و مه بود و دیگه داشت کم کم شب میشد ...

بعد از اینکه نیم ساعت دویدم به جایی رسیدم که نزدیک دریا بود و می تونستم با پیمودن یک جاده کوتاه به دریا برسم ...
دلم به شدت میگفت دریا ... برو برو اونجا ...
و من بهانه گیری میکردم .. کفشهای نو ورزشی ام شنی میشه ... آخه الان تاریکه .. چیزی که پیدا نیست یگانه ... چی رو میخوای ببینی آخه؟ بیا یک روز دیگه که روشن بود بیا ... و از این مزخرفات ...

باز دلم گفت نه نه برو ... میخوام برم لب دریا ...

خلاصه کفشهامون رو شنی کردیم و دلمون رو زدیم به دریا ... تنهای تنها توی تاریکی رفتم به سمتش ....

وای ...

و چه حس عجیبی بود ... چقدر زیبا بود دریا ... چقدر ...

با خودم گفتم ... ارتباط با خدا هم همینطوریه ... آدم هی بهانه های مسخره میاره ... ولی وقتی بی قید و شرط بگی میخوامش ... اون هم بی قید و شرط برات هست و خودش رو تقدیم تو میکنه .....

و چقدر کیف کردم امشب .... چقدر ....
به حدی زیبا بود و به حدی احساس آرامش کردم ...

موجها اومد تا لب کفشهام ... دستم رو کردم توش ... کمی آب رو توی دستم جمع کردم و بعد بوس کردم ....



Saturday, February 27, 2010


hum ... It's a rainy night tonight ...
i want to dance to the sky ... to the rain ...
I want to shout at the sky ... rain more here ... rain more ... we want you here so badly ....
i wish tomorrow i could cancel the work ... stay at home and watch the rain the whole day ....

I missed my county's cold nights ... i missed my home cute window to the street ... that you can sit on the chair , having soofi beside you and drink your coffee ...

I missed those days to invite Mitra and Saman to come over and have a cup of tea ...

oh dear i missed everything ... how much we are vulnerable to our environment, to our people around us and to people who we really love ...

Wednesday, February 24, 2010


سلام ...
وای بالاخره برگشتم اینجا ...
چقدر اتفاقات افتاده و چی شده بماند ...

تا با شرایط جدید سازگاری پیدا کنم کمی طول می کشه ولی خدا رو شکر تا الان همه چیز خوب پیش رفته ...

امشب با نهال حرف زدم ... وقتی صدای خوشحالش رو از تلفن می شنوم که با یک حالت شیطینت خاصی میگه ... سلام ... ! دلم پر می کشه و برای یک لحظه با خودم میگم ... خدایا شکرت که مراقبش هستی ...

خدا شکرت ...

وقتی خوشحال باشه با همه غمهای خودم کنار میام و وقتی ناراحت باشه همه دنیا هم نمی تونند خوشحالم کنند ...
امروز رفتم خرید ... توی مال ، یک کفش فروشی دیدم با خوشحالی رفتم به سمتش و یکدفعه یاد نهال افتادم که چقدر خرید و کفش و اینها رو دوست داره و ذوق می کنه ... دیگه نتونستم وارد اون مغازه بشم حتی ... راهم رو کشیدم رفتم ....

بله ... یک زمانی بابام در جواب اعتراض من که چرا اینقدر به حرف نهال گوش میدی یک لبخندی به من می زد و می گفت ..."تو نمیفهمی احساس من رو " ... ولی فکر کنم حالا خیلی خوب می فهمم ...

خیلی خوب ....

خدایا کمکم کن کمکش کنم ... و بتونه روی پای خودش بایسته .. لذت مستقل بودن رو بچشه و توانایی های خودش رو کشف کنه ...

خب حالا از خودم بگم ....

یک شرایط و موقعیتهای جدیدی رو دارم تجربه میکنم که برای اولین بار در بیست و نه سال گذشته تجربه می کردم ...
زندگی کردن با یک انسانی دیگر نه به عنوان خواهر، مادر ، پدر، خاله و دخترخاله ...

با یک انسانی به عنوان یار و همراهت ... با کسی که حرمت رابطه بسیار محترمتر از هر کس دیگه ای در زندگیست ...
به قول هولاکویی ... رابطه زوج بودن (پارتنر) والاترین سطح رابطه انسانی ست ...

مهم حفظ کردن و نگهداری از این رابطه ست که خیلی ها کم میارند ...

وگرنه همه اول زندگی باهم خوب هستند و همه چیز زیبا و شیرین است !! بله

خدا هم اینجاست ... توی مترو صبحها همیشه باهامه ... باهم حرفهایی داریم و سر و رازی ...


Tuesday, February 09, 2010

خیلی وقته که چیزی ننوشتم ....
دلم تنگ شده بود برای اینجا ...


Saturday, February 06, 2010


امروز هوای ابری اینجا من رو دیوونه کرد ...
دریا سبز بود و آسمون گرفته ابری ....

خیلی قشنگ بود ....

عکسهای یکی دوسال پیش رو مرور کردم به طور اتفاقی ....
دیدم چقدر عوض شدم ...

نگاهم ... نگرانی هام ... و لبخندم

همه رنگ دیگری داشتند ...


Sunday, January 24, 2010

It's Sunday afternoon ... it's me and my tea ... and of course the "chants" music

If I knew having you beside me is like this ... i would have never let you go ...

You reminded me to feel loving someone so deep ...
You gave me courage to dare loving someone again ... forgetting all sufferings from that loss ... that big loss ...


You made me a promise that day ...

چطور در برابرت سجده کنم؟

چطور ازت تشکر کنم؟

دوستت دارم ....




Sunday, January 10, 2010


ساعت نزدیک یازده شب است ...
خوشبختانه ماهواره و کانالهای اخبار امشب خراب شده اند ...

خدا رو شکر ...

برای خودم تنهایی شام درست کردم یک آهنگ خوب هم گذاشتم ...
سالاد اسفناج با گردو و قارچ و سرکه بالزامیک ... وای معرکه شد ...
سوپ هم درست کردم ... اون هم خوب شد

همه مدتی که شام میخوردم پیشی ام روبروم نشسته بود و منو نگاه میکرد ... خیلی بامزه بود نگاهش ...
انگار می خواست بهم بگه که من دارم باهات همراهی میکنم ...

یادم میاد اون موقعها که بچه بودم و با مامان بابام آلمان می رفتیم .. از ایرانیهای اونجا می شنیدم که مثلا یک پیرزن تنهای آلمانی توی روزنامه آگهی میده که دلش میخواد با یک نفر شام بخوره و هم صحبتش باشه چه زن و چه مرد ...
برام خیلی عجیب بود ... میگفتم وا ! خوشبحال اون طرف .... هم شام میخوره هم پول میگیره ! هه هه

حالا میفهمم چه حسی داشته اون پیرزن بدبخت ... هه هه ... دلش میخواسته تنهایی شام نخوره ....
حاضر بوده به خاطرش پول هم بده ...

چه دنیای عجیبیه نه؟

در حین پختن شام با خودم فکر می کردم ... حرف می زدم ... اون هم به حرفهام گوش میداد ... گاهی سکوت میکرد و گاهی جوابهای عجیبی میداد ! مثل اینکه
بهش گفتم ... چی شد یکهو؟ یکدفعه مامان بابای من اینطوری شدن؟
سکوت ....

بهش گفتم اینهمه آدم بد توی این دنیا هست .. چطور شد اینطور شد؟
... سکوت

بعد ازمدتی ...

پلیر لپ تابم رسید به اون آهنگی که عاشقشم ...

دیگه آدم چی می تونه بگه؟ سکوت کردم و لذت بردم از آهنگ

Saturday, January 09, 2010

می دونم مثل پرنده میخواهی آزاد باشی و پرواز کنی ...
می دونم ...

این حس، حس عجیبی است ...
تمایل شدید انسان به کشف و تبلور خود ...

به رهایی و آزاد بودن از هر قید و بند ...

به از خود چیزی خلق کردن ...
جالبه نه؟ حیوانات اینطوری نیستند ... شاید هیچ حسی برای انسان از این ارضا کننده تر نیست که یک اثر بکری به جا بگذارد و به قول میلان کوندرا خودش رو جادوانه کند ...

شاید این حس و زد و بند انسان برای ارضای این حس ... برای شناخت و دریافت خود ... یکی از حلقه های تکاملی ست که انسانها در حال تجربه کردن آن هستند ...

می دانید چرا همه خیلی دوست دارند کارهای هنری بکنند؟ تا حالا به این فکر کرده اید چرا همه خیلی دوست دارند بازیگر و یا خواننده بشوند؟

چون خیلی راحت از این طریق می توانند خودشون رو نشان دهند و از خود چیزی خلق کنند ...
ولی اگر کسی بخواهد مثلا یک فرمول جدید ریاضی رو ثبت کند .... به نام خودش ... خب خیلی راه سختتری در پیش دارد ....

آیا این خود نشان دهنده این نیست که انسان همیشه چیزی برتر از خود را جستجو می کند و حس و اشتیاق رسیدن به آن همان در خداپرستی توجیه میشود ...

آیا می توانیم روزی امیدوار باشیم که انسان به خدا تبدیل بشود؟

وای دارم کفر میگم کم کم ...

:D

Friday, January 08, 2010

The fire in your soul will be reflected in your eyes. Whenever you look into a mirror, even if it's just for a second or two, make eye contact with your image and silently repeat the three principles that are the foundation of self-referral.

"I'm totally independent of the good or bad opinions of others."
"I'm beneath no one."
"I'm fearless in the face of any and all challenge."

I get my light from the sun ...






Monday, January 04, 2010


To those who dare to risk their lives ...

I could stand by the side
and watch this life pass me by
so unhappy
but safe as could be
so what if it hurts me?
so what if I break down?
so what if this world just throws me off the edge
my feet run out of ground

I gotta find my place
I wanna hear myself
don't care about all the pain in front of me
cause I'm just trying to be happy, yeah
Just wanna be happy, yeah