Thursday, August 19, 2010


















عصرپنجشنبه است ... امروز روزه گرفتم ... و امشب مهمون داریم ...
از سرکار اومدم خونه .. معمولا دو سه ساعتی تنها هستم و میرم توی دنیای خودم ...

داشتم ابروهام رو برمیداشتم که یاد دورانی که توی شرکت کاوش کار میکردم افتادم ...
من دانشجو بودم و بیشتر عصرها تا دیرقت می موندم شرکت ... بیشتر بچه های شرکت هم خصوصا بچه های بخش مهندسی هم به دلیل کار زیاد تا دیر وقت میموندند ... و همگی با هم افطار میکردیم ...

آقای داج خوش نزدیکهای افطار میرفت یک عالمه چیزهای خوشمزه میگرفت ...
نون بربری فانتزی و پنیرو شکلات صبحانه ...

همه دور میز اتاق ناهار خوری جمع می شدیم و باهم افطار باز میکردیم ...

چقدر کیف میداد ... چقدر گرسنه بودم و خجالت می کشیدم زیاد بخورم ...

وقتی اینها رو توی ذهنم مرور میکردم ... بهم گفت ...

می بینی یگانه چقدر زندگی قشنگه ... می بینی؟

No matter what you have been through ... lose or win so far ...
it's you who matters ... it's you who give meaning to the whole universe ... it's all about you not about your environment ...


1 comment:

shahram said...

دیشب افطارمهمون آقای داج بودیم جاتون خالی بود بعد از مدت ها همه خانواده جمع شده بودن
:)