Sunday, January 10, 2010


ساعت نزدیک یازده شب است ...
خوشبختانه ماهواره و کانالهای اخبار امشب خراب شده اند ...

خدا رو شکر ...

برای خودم تنهایی شام درست کردم یک آهنگ خوب هم گذاشتم ...
سالاد اسفناج با گردو و قارچ و سرکه بالزامیک ... وای معرکه شد ...
سوپ هم درست کردم ... اون هم خوب شد

همه مدتی که شام میخوردم پیشی ام روبروم نشسته بود و منو نگاه میکرد ... خیلی بامزه بود نگاهش ...
انگار می خواست بهم بگه که من دارم باهات همراهی میکنم ...

یادم میاد اون موقعها که بچه بودم و با مامان بابام آلمان می رفتیم .. از ایرانیهای اونجا می شنیدم که مثلا یک پیرزن تنهای آلمانی توی روزنامه آگهی میده که دلش میخواد با یک نفر شام بخوره و هم صحبتش باشه چه زن و چه مرد ...
برام خیلی عجیب بود ... میگفتم وا ! خوشبحال اون طرف .... هم شام میخوره هم پول میگیره ! هه هه

حالا میفهمم چه حسی داشته اون پیرزن بدبخت ... هه هه ... دلش میخواسته تنهایی شام نخوره ....
حاضر بوده به خاطرش پول هم بده ...

چه دنیای عجیبیه نه؟

در حین پختن شام با خودم فکر می کردم ... حرف می زدم ... اون هم به حرفهام گوش میداد ... گاهی سکوت میکرد و گاهی جوابهای عجیبی میداد ! مثل اینکه
بهش گفتم ... چی شد یکهو؟ یکدفعه مامان بابای من اینطوری شدن؟
سکوت ....

بهش گفتم اینهمه آدم بد توی این دنیا هست .. چطور شد اینطور شد؟
... سکوت

بعد ازمدتی ...

پلیر لپ تابم رسید به اون آهنگی که عاشقشم ...

دیگه آدم چی می تونه بگه؟ سکوت کردم و لذت بردم از آهنگ

No comments: