Friday, August 07, 2009

می دانم روزی خواهم رفت ... و در لحظه رفتنم به تمام حسرتهایی که خوردم خواهم خندید ...
به همه لحظه هایی که در عشق و شادی محض نبودم نگاه خواهم کرد و با تعجب می پرسم ... چه شد پس؟

پس در این لحظه ... در این سکوت ... دراین فضا ... چشمهایم رو دوباره باز خواهم کرد ... و دنیا رو طور دیگری می بینم ... طوری که دیگر حسرتی نباشد ... دیگر غمی نباشد ... دیگر آهی نباشد ...

عشق باشد و عشق ... زندگی باشد و زندگی ... خدا باشد و خدا ...

چقدر دوستت دارم ...

به یاد جاده های بارون زده
Warwick Univeristy

که می دویدم و تو را جستجو میکردم

No comments: