Sunday, August 16, 2009

Maman Bozorg


صداش پر از شور و عشق بود ... صدای قشنگش از تلفن ...
صدایی که همیشه به استقبالم میومد از پنجره آشپزخونه ش نگاه میکرد اول ... تا منو می دید دم در ایستادم ... می خندید میگفت .. اه! سلام... تویی ... الان الان در رو باز میکنم...

وای چقدر این موجود دوست داشتنیه
چقدر ...

شاید برای من ... چون وقتی مامانم من رو به دنیا آورد ... اومد خونه ما و از من نگهداری کرد ...

چقدر دلم برای اون آشپزخانه با سماور همیشه روشن تنگ شده ...

امروز سرکار یکهویی دلم تنگ شد براش ... رفتم پایین آفیسمون که بهش زنگ بزنم ... روی موبایلم افتاد ... "مامان بزرگ" ... دایی ام گوشی رو برداشت ... گفت مامان نیست رفته بیرون آلبالو بخره ... ای خدا ... قربونش برم من ... رفته آلبالو بخره .. ! قربون این همه شور و شوق زندگی ....

دیگه عصری اومدم خونه ... خوابیدم کمی ... دیدم روی موبایلم زنگ زده ... من نشنیده بودم ...
بهش زنگ زدم ...
قربونش برم ...
برام صدبار اینو تعریف کرده باز هم ایندفعه گفت ...

با مامان بابات تو رو برده بودیم دکتر ... دکتر فکر میکرد من پرستار توام ... به من میگفت خانم نعنا رو می جوشی با آب بهش میدی که شب بخوابه ...

آخی ی ی ی...

خوش به حال اون موقع ....
...

No comments: