Friday, October 19, 2007





هر وقت کوههای شمیران رو می بینم از بلوار کاوه

حس عجیبی می آد درونم ... خیلی جالبه
امروز داشتم به میترا می گفتم که وقتی انگیلس بودم
دلم برای دو چیز فقط تنگ شد
کوههای شمیران و خونه مامان بزرگ ... آشپزخونه با صفای مامان بزرگم و خودش
این کوهها داستان جالبی دارند با من
من و این کوهها یک پیمان بستیم با هم ... از خیلی وقت پیش ها
از سال 75 که من دبیرستان ایران می رفتم ... هر روز صبح پیاده از منظریه تا یخچال ... هر روز از بلوار کاوه رد میشدم
و وقتی می خواستم برم سمت دیگر بلوار ... نگاهم می افتاد به کوهها ... همون موقع ... همون لحظه ها ... همون نگاه ها
کوهها به من گفتند ... همه چیز درست میشه ... یگانه
نگران هیچ چیزی نباش ... به قداست این پایداری ... به قداست این عظمت ... قسم می خوریم ... با تو پیمان می بندیم ...

من نگاه شک داری بهشون می کردم ... نگاه ترس دار و بغض آلود ... مثل کسی که قهر کرده بود

و حالا ... وقتی بهشون نگاه می کنم
از خجالت نگاه ترس دار می کنم و بغض آلود
از اینکه چطور باید سجده شکر به جا بیارم
چطور ازشون تشکر کنم

...


گاهی اوقات جز سکوت، شکر و اشک کاردیگه ای

نمی تونی بکنی

6 comments:

farhad said...

چقدر آروم مينويسي!!!اونقدر كه وقتي پست آخر رو مي خوندم احساس كردم هياهوي دوروبرم ناگهان از تب و تاب افتاد...

گلناز said...

دوست دارم...

mitra said...

عزیزم تو مصداق کاملی از این جمله پائولوکوئیلو هستی
در جاده زندگی دو آزمون دشوارترین است:صبوری انتظار لحظه راستین وشجاعت نومید نشدن از آنچه با آن رو در رو می شویم

Anonymous said...

I only understand English :)

فرزانه said...

من به تو افتخار میکنم عزیزم

farzaneh said...

من به تو افتخار می کنم عزیزم