Tuesday, March 24, 2009

تا به حال برای معصومیت لحظه ها اشک ریختی؟

یک روز بعد ازظهر بود ... مامان بزرگ خونه ما بود ... حیاط خونه مون پر از گل رز بود ...
داشتیم باهم چایی میخوردیم ... مامانم گفت بیاین باهم بریم حیاط عکس بندازیم ... من هم زودی لباس خوشگله ام رو پوشیدم ... بدو بدو دویدم و از توی کمدم آوردم ... موهام رو هم بستم ...
فکر میکردم خیلی دیگه خوشگل شدم ...

نهال لباس صورتی پوشیده بود ...
مامانم هم یک گل رز زد به موهای زیباش ...
مامان بزرگم هم اومد ... با یک روسری سبز رنگ ... با استکان چایی توی دستهاش ... وسط باغچه وایستاد و ما رو نگاه می کرد

خوش به حال اون موقعها ...

...

No comments: