Friday, December 23, 2011


وقتی كه اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود

و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تكه تكه می كردند.

وقتی كه چشم های كودكانه ی عشق مرا

با دستمال تیره ی قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی كه زندگی من دیگر

چیزی نبود، هیچ چیز بجز تیك تاك ساعت دیواری

دریافتم، باید. باید. باید.

دیوانه وار دوست بدارم

When my trust hung from the thin thread of justice and the hearts of my lamps were smashed into tiny pieces all over town and the childlike eyes of my love were blindfloded with the black kerchief of law.When blood was gushing forth from anxious temples of my desire, when my life was nothing other than the ticking of the clock, I realized that I must love that I must madly love.

"Window" (1967) by Forugh Farrokhzad, translated by Farzaneh Milani



No comments: