Saturday, November 29, 2008


این فصل فصل من هست ... این ماه ...
بارون و برگ و پاییز ...
همه چیز در حال تغییر هست ...
دیوونه شدن ... شوریده و شیدا ...

اگر می دونستم توی بیست و هشت سالگی ام تو در کنارم خواهی بود ... سالهای قبل ... شب تولدم اینقدر اشک نمی ریختم

کمتر نگران می زیستم
چشمهام رو می بستم و از بارون شبهای هشتم آذر نهایت لذت رو می بردم

از تبریکها و جمع شدن همه ، کنارم احساس دلتنگی بیشتر نمی کردم
حس میکردم همه شون پیام می دند به من که آدمهای اصلی کنار تو نیستند ...

با تو ...
یاد گرفتم گرچه آنها نیستند ولی
ما هستیم ...

عشق هست
زندگی هست
باران هست

آذر هست

دوستت دارم

2 comments:

Kourosh said...

تولدت مبارک عزیزم. قول میدم که همه تولدها رو با هم باشیم از این به بعد ...

daso said...

salam khanoum gole

tavalodet mobarak bashe

kheyli delam barat tang shode

ghorbonet
David